تبلیغات
دلتنگی هایم با خدا - شعله امید





چهار شمع به آرامی می سوختند 

محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید

اولین شمع گفت:
من صلح هستم ، کسی نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد
فکر می کنم که به زودی خاموش شوم
هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد

شمع دوم گفت :
من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد
برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم
حرف شمع ایمان که تمام شد ، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد

وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت:
من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم
 
چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند
آنها حتی فراموش کرده اند که
به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند
 
پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد

کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند
او گفت :

 شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید،

 پس چرا دیگر نمی سوزید؟

چهارمین شمع گفت:

نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم،
 
به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم

من امید هستم

چشمان کودک درخشید ،

 شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد

.: Weblog Themes By Bia2skin :.